اشعار حسن مصطفی زاده (آرمان صورتگر)
! احساس میکنم کلمات بازی محض اند! تا فریبت دهند زندگی زیباست  
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 و پایان این بی قراری

بهشت است...

بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری...


[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ] [ 9:49 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]


جهانی به وسعتِ یک آغوش
!!...

چندی پیش، شعرِ سپیدِ عاشقانه ای از شاعر محترم، جناب آقای آرمان صورتگر، در آوای دل منتشر شد که عمق و تناسب اش، مرا بر آن داشت تا به جای آن که در قالب یک نظرِ کوتاه، ایشان را تحسین کنم، به نقد و بررسی این شعر بپردازم. امیدوارم که این نوشته ی خُرد، بتواند برای دوستانِ گران قدر و بزرگ وار، شمعی روشن در مسیرِ نقد باشد... و با سپاس از شاعر گران مایه، آقای صورتگر که موجبات این تراوشاتِ ذهنی و قلمی را فراهم نمودند.....تا چه در نظر آید! 
برای شناخت آثاری از این دست، بهتر است جریانِ حاکم بر این آثار را بشناسیم. Archaism یا همان آرکائیسم، یکی از شگردهای آشنایی زدایی در نظریه ی فرمالیست های روس است. نوعی گریز از گونه ی زبانِ هنجار که به دلیل نمود بیرونی و اثر گذار بر روی واژه ها و هم چنین دور شدن از زبانِ هنجار در زمانه ی خلق اثر، آن را «هنجارگریزی زمانی» نیز می نامند. در حقیقت اگر نویسنده یا شاعر بعد از مطالعه و تحقیق و جست و جو های بسیار، به شناخت و درکِ درستی در این حوزه از ادبیات برسد، پس از آن می تواند به هضم و تعمیق آن بپردازد و با گذشت زمان، این مفاهیم را در خود ته نشین کند . و دقیقاً همین جاست که شاعر با درآمیختنِ این سطح ِآگاهی در دریای ذوق و طبعِ لطیفِ خویش، می تواند دست به خلقِ آثاری بزند که آگاهانه و ناآگاهانه، رو به سوی ایجاد سبک دارند. آرکائیسم این توان مندی را دارد که زبانِ شاعر یا نویسنده را تشخّص ببخشد. حسّ نوستالژی، غمِ غربت و دل تنگیِ عمیقی که با این واژه ها در متن جاری می شود، بسیار قوی است؛ و هرگاه خالقِ اثری بتواند ــ در همان مسیری که پیش تر ذکر شد ــ به این جریان بپردازد، می تواند تاثیری ژرف بر روی مخاطب خود بگذارد. آرکائیسم، مانند نخ تسبیحی است که مهره های باستانی را به روزمرگی های اکنونِ شاعر پیوند می زند و تصویری راز آمیز و حتی گاه مقدس در یک شعر می آفریند. به گفته ی ساموئل جانسون، منتقد انگلیسی، « واژه ی کهن، به سبک، شکوه و فخامت می بخشد». البته ناگفته پیداست که صرفِ وجود واژگان باستانی، نمی تواند رنگ و بوی یک آرکائیسمِ اصیل را به اثرِ مکتوب ببخشد! و همین جاست که می توان یک شاعرِ آگاه و متفکر را از یک شاعرِ سطحی، که تنها بازی با واژه ها را بلد است، به خوبی تمییز داد.
شاعری که دغدغه های درونی و تجربه های ملموس اش را با دانشِ عقلانی اش ممزوج می کند، و سپس از روحِ خویش در کلمات می دمد، به راحتی می تواند از لایه ی بیرونی واژه ها به لایه های زیرین رسوخ کند و مفاهیمِ انتزاعیِ مورد نظرش را در قالبِ شعر متبلور سازد. ارتباط معنایی میانِ واژه های منتخب و نوعِ پیوندی که بین آن ها برقرار می شود، بسیار حائز اهمیت است. در واقع شاعر با توجه به سه اصل مهمِ « نقش و جهت و غایت» در گزینش واژگانِ قدیمی، می تواند خواننده اش را به سمتِ مقصودِ خود هدایت کند؛ در غیر این صورت، تمامی عناصر در هم می ریزند و مخاطب به محاصره ی کلماتی در می آید که نه تنها مفهومی را برای او باز نمی کنند بلکه او را گیج و سردرگم هم می نمایند! 
حال می توان با توجه به این مقدمه ی کوتاه، به بررسیِ شعر سپیدی پرداخت که توانسته است توجه مجموعه ای از مخاطبانِ شاعر و شعر دوستِ سایتِ ادبیِ آوای دل را بر انگیزد. برای درک بهتر این شعر، بد نیست که آن را وارونه بخوانیم. از انتها به ابتدا.

که شیطنت دستانم
یتیمی می کند آغوشت را...

شاعر از بیرون به درون رسیده است. برای دردهای درونی اش، درمان بیرونی می طلبد و در این بخش به جای استفاده از واژگان باستانی، از آرکائیسم نحوی سود می برد. شکلِ چینش کلمات ، پس و پیش شدنِ فعل و حروفِ ربط و اضافه، به خوبی فضای دل خواهِ شاعر را نمایان می سازد. فضای خالی و بی وزنی که به واسطه ی همین چند واژه آفریده می شوند، دردی درونی و مزمن را منتشر می کنند. یتیم بودن، عمقِ درد را می رساند و شیطنت، ژرفای معصومیتِ کودکانه را. شاعر آگاهانه به دنیایی پناه برده است که سال هاست از آن دور است، دنیای کودکی! دنیای شرارت های معصوم و آغوش های باز برای هر آن چه خواستنی است. او با دست آویز قراردادن این فضا، نیازِ امروزش را به مظلومانه ترین شکلِ ممکن بیان می کند. این پایانِ ظاهری، آغازِ یک مکاشفه ی باطنی است. یعنی حالا که دستان من یتیمِ آغوشِ توست (در این جا، "تو"ی آرمانی و فرازمینی یا مشخص و محدود به یک انسان، تفاوتی در معنا حاصل نمی کند) پس تو نیز مرا بخوان، دعوت کن یا بازگردان یا...به چیزی که رمزِ نانوشته ای است بین ما!

پس مرا بخوان به سال هشتاد و هفت...!

باز هم با یک آرکائیسم نحوی رو به رو هستیم. اما این بار جزئی تر و شخصی تر. بی شک، عددِ هشتاد و هفت ( یا سالِ هزار و سیصد و هشتاد و هفت) یک نقطه ی عطف یا یک بزنگاه ویژه بوده است برای شاعر.( از آن جا که نگارنده، هیچ گونه شناخت و آشناییِ قبلی با شاعرِ این سپید ندارم، تنها در این زمینه از خودِ شعر مدد می گیرم) با توجه به فضای کلّیِ شعر و جریانِ جاری در آن و واژه ی «جفر» که در سطر پنجم آمده است می شود این عدد را به ابجد محاسبه کرد. عدد هفتاد و هشت را می توان جمع بست و به عدد پانزده رسید.و چون پیش از آن واژه ی «سال» استفاده شده، یک بار هم می توان عدد هزار و سیصد و هفتاد و هشت را جمع بست که پاسخ آن می شود نوزده. حال با توجه به ابجدِ این اعداد، پانزده = ها و نوزده = طا ، می توان نامِ طاها را از این سطر استخراج کرد. احتمالا این نام جایگاه ویژه ای در زندگی شاعر دارد که محلِ رجوعِ خوانده شدن اش را در آن قرار داده است. یا این که یک آینده ی نیامده است که شاعر، سخت به آن دل بسته. البته باید در نظر داشت که این برداشت، مطلقاً از ساختاری منطقی و از پیش تعیین شده تبعیت نمی کند. همان طور که شاعر با تکیه بر ناخودآگاهِ تربیت یافته اش، شعری را خلق می کند که از نتایج پنهان و آشکارِ آن غافل است. همان گونه که قبلاً ذکر شد، شاعری که ته نشین شدنِ دانش را در اعماق ذهن و درون اش تجربه کرده باشد، ناخودآگاه به بیان مطالبی می پردازد که از فیلترِ همان دانش و شناخت عبور کرده است، حتی اگر در لحظه ی سرایش، به این مساله واقف نباشد.(البته این واقف نبودن، بنیانِ شعری را قوی تر می کند! برای روشن شدن این مساله، مثالی عرض می کنم: یک راننده ی حرفه ای بدون آن که به محلِ پدال ها و دنده و فرمان و آینه و ... فکر کند، به طرزی ناخودآگاه از آن ها استفاده می کند. یک شاعر نیز با تسلّط بر دانشی که دارد می تواند برای طی کردنِ مسیرِ سرایشِ شعر، بدون توقف و تمرکز بر اجزای دانش پیشینِ خود، شعری یا نثری را بنویسد که در جریانِ احساس و طبعِ خودآگاه اش قرار گرفته و به خوبی نیز به تلفیق نامحسوسِ این دو بپردازد). 

نامه هایت
حرزی ست
بر بازوی چپ باور کاتوره ام!
که شعرم را ایمنی می کند
در اسماعیل کشیِ طلسم شده به خط جفر!

باورهای یک شاعر، یک نویسنده و یا اصولاً یک هنرمندِ واقعی، تا عمق نیابند در آثارش منعکس و ماندگار نمی شوند. شاعر در این سپید، باورهای کاتوره ای و سرگردان اش را با دستانی لرزان، پیشِ روی کسی می گذارد که نامه هایش! یعنی خطوطی که او با دستانش نگاشته است، توانایی آن را دارند که هم چون تعویذ یا حرز(صرف نظر از تفاوت این دو مقوله)، این باورها را حفظ کنند و از لرزشِ در سطح، مصون بدارند. در نتیجه، سکون و آرامش به درونِ این باورها رسوخ می کند . در این بخش، آرکائیسمِ واژگانی موج می زند. بازوی چپ، کاتوره، اسماعیل کشی، طلسم و خط جفر. تشخص زبانی از گذرگاهِ نحوی به پل های ارتباطی واژه ها رسیده است. گریز از بیانِ درد امروزی به زبانِ امروزی، مسیری است که شاعر آگاهانه انتخاب کرده است. او نقشِ حقیقی کلمات را به خوبی شناخته است و جهت دهیِ مناسبی را با انتخاب نوعِ خاصی از کلمات بنیان نهاده است. ترکیب کلّیِ این بخش از شعر، فضایی نیمه حماسی ــ نیمه تراژدی می آفریند که هم یادآورِ داستان ابراهیم و اسماعیل است و هم تلنگری به قصه ی رستم و سهراب. (یک بار دیگر متذکر می شوم که ممکن است شاعر به هیچ وجه در هنگامِ زایشِ حسّی، به این شکلِ روشن از افسانه ها و اساطیر فکر نکرده نباشد و این کلمات هستند که دستِ ذهن او را گرفته اند و بر سر سفره ی خود نشانده اند). شاعر با تمامِ وجود به دریایی زده است که تلاطمِ ساختاریِ عجیبی دارد. از نظر دکتر شفیعی کدکنی، شاعر به تناسبِ نیاز موسیقایی و روحیِ خویش، از صورت های مختلف یک کلمه می تواند بهره مند شود. شاعرِ این سپید نیز، با توسل به نیازِ موسیقاییِ درونی خود، واژه هایی را انتخاب کرده است که فرکانس های مناسبی در شعر منتشر می کنند. نُت های این موسیقیِ درونی، کمی حماسی و تا حدی، غنایی است. اما در مجموع و در یک برایندِ کلی، تمامیّتِ این سپید مانند جمله ی معترضه ای است که از فضای خالیِ میان دو نُت منبعث شده است، به همان اندازه حیاتی و به همان اندازه نادیدنی!
شاعر، ابراهیم وار، تن به تقدیرِ وحیِ درونی اش سپرده است ، اما اسماعیلِ او طلسم شده است به خطی که برای هرکسی خوانا نیست و عالِم الحروف می طلبد. در یک بازخوانیِ دوباره، نامه ها همان باطل السِحری هستند که به برکتِ دست خطی شهودی، می توانند شاعر را و باورهایش را و قربانی اش را ایمن کنند و این ایمنی زمانی حاصل می شود که دست های بازیگوشِ ذهنِ شاعر، آغوشِ مادرانه ی اساطیری اش را با همه ی وجود در بر بگیرد. می بینیم که دوباره به ابتدای نقد و پایان بندیِ شعر رسیده ایم! این حرکت دایره وار، نشان دهنده ی فضایِ حلقویِ ذهنی شاعر است. یعنی او در یک سیکلِ دائم و عاطفی به سر می برد که برای پردازش اشعاری از این دست، توان مندیِ بالایی دارد. شاعر به خوبی توانسته است حجمِ غربت و نیازِ معنوی اش را در یک رشته آرکائیسم ِواژگانی و نحوی، بیان کند؛ تا جایی که خواننده ی اهلِ ذوق و هوشمند را وامی دارد پس از یک خوانش ابتدایی، دوباره و چند باره این اثر را بخواند و به کشفِ روابطِ چند لایه ی واژه ها بپردازد. جهانِ آفریده شده در این شعر، هر چند به ظاهر در اندازه ی یک آغوش، کوچک است اما به همان اندازه، زندگی بخش و ابدی و سرشار است.

........................................................................................................................................................................
سفرنامه مرد مالیخولیایی رنگ پریده


من و کیومرث منشی زاده

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 14:26 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

1

نامه هایت

حرزی ست

بر بازوی چپ باور کاتوره ام

که شعرم را ایمنی میکند

در اسماعیل کشی طلسم شده به خط جفر!

پس مرا بخوان به سال هشتاد و هفت...!

که شیطنت دستانم

یتیمی می کند آغوشت را ...


شمس لنگرودی-محمد علی بهمنی-من


2

در ذهن درد آلود کبریت

من به عشق شهامت های حصیری

به سعادتی می نگرم

که در داستان بادبادک گم می شود...

3

در ساز چنگ باران

بخوان مرا به ماهور

که این بار

چشمانت از همیشه صهیونیستی ترند...

4

حسی مخلوط

در سگ کشی چشمانت

خلاصه لعنت دیواری بود بلند!

که نگاه دزدکی ات را برایم فلسفه می کرد...

به اندازه رجز خوانی

دعای شبانه گرگی در ماه!

گم گشتگی ات

در طولانی ترین زوزه تکرار می شود در ذهنم...!

5

ساختار ابرویت

از نیمه یک مصرع است!

کامل که نگاهم می کنی...!

چه بیت الاحزانی می شوی...

6

آه ای کاپیتان!

از معبر صد فرشته که گذشتی

برایم قهوه بیاور

بگذار

رها شوم از قیلوله مرگ نیم روزی ام!

که این روزها قدرت قلم...

فقط برای درس و مشق گردن کشی می کند...!

7

این قدر خود خواه نباش!

عصایت را که برگردانی!

می توانی

دستی را به نیاز بگیری...

................................................................................................................

پخش زنده زلیخا در استکان کمر باریک...

در غریو سکوتی محض

احساس چخماقی ام

باروت کشی می کند

تمام پرسه زنی های باورم را

در رختخوابی که در بارانی ترین فرصت دستانت بساط می شود.

آری این بار

در لکنت غرش ابر

به وقت یکشنبه کشی های چرک

به طهارت تو می رسم

ای موهوم دست نیافتنی!

ای سرزنش قمارآلود!

در عادات کافوری هجو

در کلاغ مردگی حواریون دستانم

سرمایه جمعه ام را انگشت به حلق می برم

در خود ارضایی واژه ها...

من گلستان مشکوک ابراهیمم را به گلدانی می سپارم

که برگ هایش استدلال رسالت سقف است...

و بیا

بیا در اجناس مخالف نت زن!

در پخش زنده زلیخا در استکانی کمر باریک

معجزه پل را در عبوری رمز گشایی فرما

که این سکانس مچاله

در دستان رتیلی ست نا مروت...

[ پنجشنبه ششم مهر 1391 ] [ 1:0 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]


1

شب برای تو

اخلاق ناصری نیست!

بیا

از تک بیضه روشن شب

چراغ زنبوری بیاویز

و شعری کوتاه ساز کن

شب دردی را آسوده ببین

و ثبتش کن...!

(تقدیم به رحیم مجیدی/نادم)


من و رحيم مجيدي /نادم

2

طول: یک متر و نیم

عرض: نیم متر

خانه ای به ابعاد میراثم

با لحدی از شب

که حجم واقعیتم را دهن کجی میکند...!

3

کجای عاطفه قرار داری

ای مصلوب کبریت فروش

بیا به دستانم تجاوز کن

تا ببینی زمستان عطف انگشتانم است...!

4

باور کن راست می گویم!

دیشب خود ادیسون به من گفت:

عظمت ماه قرصی ست!

که می توان آن را با یک لیوان آب جو

به سلامتی سلطان نوش کرد!

کافی ست فقط دستت را دراز کنی

تا مهتاب در تو حلول شود...!

5

در ساز چنگ باران

پرده دری کن مظلویتم را به ماهور!

که اینبار

چشمانت از همیشه صهیونیستی ترند...!

6

یک جعبه مداد رنگی

یک قرمزی محض!

راستی

در سمفونی لاک انگشتانت

دیر زمانی ست که ما را غلط گیری نمی کنی...!

7

چه مادر خسته ای هستم

زمانه آبستنم میکند!

و نتیجه

یک شعر!

که شما میخوانید و می گویید:

به به...!

[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 23:10 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]


جمعه 1391/01/25 تهران

******************************************************

و اما...


لازم می دانم از شاعران و بزرگوارانی چون : دکتر مهدی شریفی-علی باباچاهی-محمدعلی بهمنی-دکتر سیدمهدی موسوی-میترا سرانی اصل-فاطمه سادات-محمد شمس لنگرودی و دیگر هم قطاران که با نقد بجا و سازنده خود این حقیر را یاری دادند تشکر فراوان نمایم.

بعد از مدتها شعری بلند...


نُتی مخالف

در کافه های عطف شده کتابخانه

اعتصاب عشوه های ماه

و ساختار پیچیده برق نگاهی بر باروت

در بغض خلاصه های تنبور

سیبری مغموم دختر باکره بهار

و پارادوکس مبهم کلاغ

آینه ای که به محض دیدنت شاید شک کند!

عفونت ساعتهای خزه دار

و شماته ای در اجحاف یک ثانیه

ذهنی که شوالیه های خود را با ضرب و آهنگی قی میکند

در آیین پلکانی کف دست بودا

پیرمردی در انحصار یک عصای چهار کاره موسایی

که برای ذهن نور  به دزدی مغرب شتافت...

ژولیوس سزار. . .

اسلحه ای با خشاب قرص های نا توانی جنسی

و مغزهای ترکیده بر کاغذ

در شعر (نازلی) شاملو !

مریدانی در صف 

بلیط تک سفره الکل برای ملکوتی چند ساعته

و استمرار نا نوشته های محض

در غریزه های یک بار مصرف!

جناب دا لای لاما در غسل تعمید

برای شروع زیبای یک گناه

و تکرار ماشینی شبانه روز برای انسان معرفت

قواره های پارچه مشکی

کتیبه مشکی

محتشم کاشانی مشکی

خانه مشکی

آه... این روزها چقدر دلم برای مادرم تنگ است...

چله های سکوت

استنشاق هوای تازه امامزاده

اتوبان یخ زده اشک

استنشاق هوای تازه امامزاده

تمرین سجده بر لحد

استنشاق هوای تازه امامزاده

یک بغل پر از خاک و کتمان وجود

استنشاق هوای تازه امامزاده

سنگی سیاه بر واژه نستعلیق مادر

استنشاق هوای تازه امامزاده

قصه اشتاد و ناله های شرقی

استنشاق هوای تازه امامزاده

آه... این روزها چقدر دلم برای مادرم تنگ است...

فکر یک نفس عمیق

در اصرارهای بیست و پنج صدمی تعیین معاش

و مغزهای نخبه لای نان ساندویچ

عینک های خاتون پسند

و عصمت های گچ زده

 در مجسمه هایی برای دروغ پیشینیان

عینکی که عینکی می شود در تف سربالای واژه استاد!

نامه  گرد گرفته چاپلین

در بوی خوش زندگی...

رساله قدسیه  طریقت لاهوتی

در بوی خوش زندگی...

پورتره زیبای مار بر کویر

بوی خوش زندگی...

همسرم و کادوی پاپیون زده خدا

بوی خوش زندگی...

کنکاش جامعه مدنی در آگاهی پسامدرنیته

در بوی خوش زندگی...

آه... این روزها چقدر دلم برای مادرم تنگ است...

پرداخت آبونمان خستگی و استراحت

و محو شدن در نقطه هایی که  الف را هزاران میکند

محو شدن و مسخ شدن

از رابعه قزداری تا حسین پناهی!

از دم مسیحایی تا مصرف کورتون!

از کفشهای میرزا نوروز تا آشیل پا طلایی!

از شیر مرغ تا شیر پاک خوردگان!

از برج سرطان تا ذات میلاد!

از انتظار ظهور تا ثبوت عکسی که تو را به عقب پرتاب میکند!

از کارگاه تولید به مصرف شعر تا شعوری که سرپوش فاجعه است!

تبلوری برغده کنجکاوی بلوغ

امتدادی سیاه که سینه خیز می شود

بر هم سفره گی فرکانس های گندیده!

مادر

دستم به ناز گیسوانت

در این گورستان دنیای بورژوایی

پی نوشتی کن مرا به فاتحه ای...!


نقد خانم فاطمه سادات بر این شعر:

hamtaf62.blogfa.com

این شعر با نگاهی جامعه شناختی و فلسفی شروع می شود که سرشار از عبارات تخصصی است با توصیفی که شاعر از پیرامون خویش دارد و درادامه گریزی می زند به خویشتن...این شعر بیان جامعه امروزی ست با تمام ناهنجاری هایش که البته نیم بیشترش برگرفته از گذشته ایست غلط و ظلم هایی که ...

آرامشی که نیست حتی موقع خواندن ..ساز ناکوک زمان است مسببش شاید! و بیان اینکه اکنون طغیان بستر زیبایی هاست و غلبۀ جذبه اش !

تشریح می کند شاعر احساس نگاهی که دارد : غمگین که می شوی دوست داری چنگ بیاندازی بر وجود گرفتگی ایی که آزارت می دهد ناجوانمردانه..ابزار محتاج این کار، انگشتان است و کاربردی تر از آن ناخن ها..و موقعیت بغض در عرف گفتاری و حتی نوشتاری ما گلوی آدمی ست و شاعر به زیبایی گردن کشیده را به تنبوری تشبیه کرده که هنگامۀ غم می نوازدش در کمال هنرمندی؛ موسیقی غمگنانه خود را...

می گوید لازمه شکفتن پاگذاشتن روی بکارتی است که در دست زمستان است..به محض رفتنِ سرماست که می آید.

همچنین از جا افتاده هاست که هرگاه آواز کلاغ شنیده شود خبری ناخوش به همراه دارد ..می گویند به هنگام شنیدنش فوراً باید گفت خوش خبر باشی وگرنه...شاعر با عبارت پارادوکس مبهم کلاغ این را بیان می دارد که در این زمان خبرهای شاد و ناشاد با هم میکس شده اند و دیگر هیچ چیزی انسان را در این زمانه واقعا شاد نمی کند (با وجود اخبار پر آشوب اقتصاد و اختلاس و بازار نرخ ارز و سکه و...کلاغ هم حتی سردرگم است).

شک از مقدمات یقین است ..وقتی خودت نیستی آینه هم می افتد توی شک ..اما به کاربردن کلمه شاید که از احتمالات سخن می گوید و ممکنات؛ این را بیان می دارد که شاید شک به یقین تبدیل شود(احتمال دیگر) : تو خودت نیستی این را آینه هم دارد فریاد می زند.

و عفونت های قارچی حتی به ساعت هم رخنه کرده اند..تنها اثر مثبت حضورشان لنگ کردن و از کار انداختن است..حالا بدو دنبال ثانیه..وقتی دیگر نیست چه فایده؟!

ذهنی که درگیر اولویت بندی داده هایش است با تمام تشریفاتی که می طلبد...بیانی نوستالوژی ..مراقبه ، نفی آگاهی ، بنیان شیوه های دروغِ بیشتر در... امپراطوری ، انقراض توانایی ها و ...

و مرگ نازلی ...سخن بگو / مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجیع را / در آشیان به بیضه نشست!

می دانید هرچه پیش تر می روم در این شعر بیشتر پی می برم به انتخاب شایسته واژگانتان و ارتباطی که باید برقرار باشد میان هرکدام و همه .

وقتی "جرج" نماد جهانی صلح بخواند "لاما" را ...تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل..خطر همپایی اش با سیا در منظومه ی بشریت احساس گردید و کیهان هویتش را فاش !

شروع زیبای یک گناه با غسل تعمید عجب تعبیری است ! فریب هایی که سعی می شود خورانده شود حتی در همه چیز...

تا اینجا مقدمه ای بود مهم برای دردنوشتی اهم...یکجور مویۀ مردانه با گذر از سیاست و جامعه ...خسته راه که شدی یادت می افتد از خانه..اما ...بوی غم پیچیده و گرفته دستش ...و دلتنگی برای پاکترین و یکرنگ ترین موجود بعد از دیدن ولمس این همه دورنگی ها و دغل بازی ها..

و" استنشاق هوای تازه امامزاده " اشاره ای شاعرانه به ناپاکی هایی که هوای شهر را گرفته و در نگاهی بزرگتر دنیا را..آلودگی هایی که بیداد می کند و می لولد در تنفس آدمی...و معاد ، تکرار این جمله تایید و تاکیدی است از ضمیر آگاهش به همین مطلب.

و جاده یکطرفه اشک است که چونان اتوبانش می کند در نهایت سرمای غم.استعاره به جایی است و بعدی ها هم.

از عبارت "فکر یک نفس عمیق" به بعد برایم اینگونه به نظر رسید که فلش بکی زده اید به شعرهای اخیرتان .. مثل "هفت نفس عمیق" و ایده محاسبه گری آشنایی که در" ژامبون های نودو نه" درصدی خواندم و حتی واژه "تف" هم مرا به یاد یکی از شعرهای آشنایتان انداخت که الان خوب خاطرم نیست نامش را..و "پورتره کویر" .

و بوی خوش زندگی...و امید ...امید به ادامه زیستن در جامعه ای با تمام نباید هایش...و دیدن و ارج نهادن به بایدهایش ، به بودن کادوی پاپیون زده ای که خداوند از روی علاقه اش به انسان ،خلقش کرد و می طلبد شکرش نمود بارها که چنین منبع آرامشی را نهاد در زمین...

اینجاست که باورت می شود غم و شادی کنار هم است وقتی نگاهت به عکس عزیزت می افتد روی خاک...یادت می آید از گذشته ای که اصلا دور نیست و جمله معروفی که (یادش بخیر، انگار همین دیروز بود)....حال ات قاطی می شود با باورت ..این است که شعر مرهمی می گردد برای ابراز وقایعی که شاید آلتی است برای کتمان فجایع..

انتهای شعرتان مرا یاد امتداد سیاهی انداخت در زندگی ام که عادتم داد و یادم داد به سینه خیز شدن روی خاک !

ودر پایان استنتاج و یادآوری این اعتقاد که سرنوشت همه ما مرگ است که حاکمی ست (بورژوا)بی جانشین..

از خواندن این شعر با بیانی نمادین و استعاری و مفاهیم والایش بسیار لذت بردم و جمله های مذکور تنها برداشت این کمترین بوده از دریچه نگاهم ..

سالی لبریز از شعر و صلح  برای شما و خانواده محترم آرزومندم..روح عزیز از دست رفته و محترمتان نیز شاد و یادش گرامی باد .

برقرار باشید.

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 23:31 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

 در شوخی بی مزه

تاریخ گذشته زمان

ننگ ادم را به ریش من نبندید...

چون در فاحشه گی مدرن

دم پر پروانه ها هستم...!

من و استاد علي نظمي تبريزي

هفت نفس عمیق

۱

مسیح

هیچ گاه فکر نمی کرد

که بره معصومش

ژامبونی باشد با معنویت نودونه درصد!

که کشیش ها

هر صبح برای صبحانه تناولش میکردند...!

۲

عرض رحمانی بوسه ات

سجدگاهی ست مرا وقت نماز!

برای دیر آمدنت

گیسو زده ام نکن!

سالهاست

هفده گانه هایم هجایی شده اند!

۳

در کلاس جفرافیا

آموختم :

معلم آدرس خانه اش را گم کرده است...!

۴

تایید

وعده بهشت فرمالیته ایست

در انصافهای مینی مالیستی!

که دوستی با دست چپ

آن را با عشق تقدیمت میکند!

۵

گاهی فرکانس یک برگ

طرح یک نیمکت را چنان پاییزی میکند

که من

نقش خالی دستانت را

در خیابان آفریقا فریاد می زنم...


۶

زیر سنگینی درشکه فداکاری

شکست کمر (ویکتور هوگو) در بی نوایی!

اینک اینجا

کلیسا معنا ندارد

تا کشیشی باشم

که دزدی ژان والژان را نادیده گرفت...!

۷

کودکی ام

دست سرنوشتی ست

که مادرم در قنوت یادم داد

اینک بیم آن دارم

که حزن

میان مغرب و عشای موهایت گیر کرده باشد!

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 0:22 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را


با سلام خدمت همه هم قطارانم

پانزدهم مهر سالروز تولد شاعر گل و آیینه سهراب سپهری گرامی باد. ضمناَ در این روز من هم بدنیا آمدم ولی تا الان از خودم اصلا راضی نیستم! یاران همراه برایم فقط دعا کنید ... برای یکایک شما عزیزان آرزوی شادکامی و تندرستی دارم .

بدرود 1390/07/12 تهران

 

روستاي ورسه خوران

من و رسول سعادت نيا (ماهشهر)

نا گفته نماند كه من رسول سعادت نيا را خيلي دوست دارم و از لحاظ سواد ادبي قبولشان دارم.

سكوت شاملو

قصه معروف مريد و مرشد...!

********************************************

 

من / توتون / تنهایی / تو


من و

       توتون و

                    تنهایی ،

خیره می شویم

به تصویری که با کلمات دودش کرده  ایم !

و این شیطان لای کتاب !

چه مومنانه وعظ می کرد

واژگان چشمانت را بر سگ معصیتم ! 

. . .

در تعبیر فال قهوه ات

که هرگز به اتفاق ننوشیده بودیم

ملیجک متون دربار شعرم

سالهاست

زیر خنده سوال تو گیر کرده است .

. . .

و اینک در این هبوط اصالت آدمی

کفر من تشنگی ست !

شاید سهم من

قطره بارانی باشد

                          از حیات !

که برای دروغ رفتنت بدرقه راهت می شود

ای مجاز حقیقت یافته من

                                   ای زخمی زمان  !   

. . .

نبودن و خاطره

                     پوچی و هویت 

                                         نوستالوژی و عکس

در بودن مثل نبودنت

ایجاب میکند

تا تف کنم

بر بکارت آیینه ای

که تصویرش را تو کارگردانی کرده باشی ...!

همین . . .


********************************************

 
پورتره کویر
 
  لبخند

      ایجاز می شود

                        بر لبان کویر !

الا ای افعی

مسیر رفتنت را

                      با ما  شوخی کن

                                              تا کمی عکس بگیریم ... !

 

********************************************

 
 
تقدیر برای لمس ماهی
 
تو را

برای بوسیدنت

در ساده ترین کلمات می نگارم

و تقدیر را

به تو می سپارم

                     ماهی !

دریا

     تنگ

          ساطور ... !

********************************************

 

یأس معصیت

 


تصویر من از تو

همان جزوه های خط خطی ست

که لبان عصیان زده ام

برای گفتن دوستت دارم

روزی صد بار تمرینش می کردند

کاش

       آن دوران المثنی داشت !!!

                                              کاش . . .
 
[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 12:28 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]


 

برای شمس لنگرودی

 

 

(( تقدیم به استاد محمد تقی شمس لنگرودی به مناسبت شصتمین سالگرد تولدشان در 26 آبان ... این شعر به پاس زحمات عاشقانه ایشان میباشد که حضورا خدمت استاد قرائت گردید ، باشد که جبران گوشه ای از محبت و عشق بلاعوض ایشان باشد ... استاد شمس لنگرودی خسته نباشید ! ))

( تقدیر آبان )

ملحفه های سپید آسمان

                             خیس

                                    هاشور زده

بدن نمایی می کند

                      آبان را

                              ضمن بیست و شش فریاد!

با ظهور مردی

که دستانش پاییز را ترجمه می کرد...

لنگ لنگان آن رود

در پیچش مسیر نگاهت

که روزگار را تمرین داشت

یک سو

         صاف

                 عاشق

حرکت کرد سیروس وار

میسر شمس را 

با مژدگانی تحول یک مرد

که دستانش پاییز را ترجمه می کرد ...

        

 

[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 11:20 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

 من و استاد امین اله رشیدی

انزوای معصومیت

 

چه فروتنانه

            نگاهم پایین شد

به وقت خشم کلمات نگاهت

آهسته گفتم :

            عذرخواهی می کنم (( انسان ))

            دیگر تکرار نمیشود عدالت ...!

 


کوتاه ساکت

 

سکوت

ابزار تعادل جهان

                   در من ...!

پذیرشی ارغوانی :

                     تا به همنوعانم بگویم :

                 دیگر مرا با شما کاری نیست!

 

 

توهم حرف

 

احساس می کنم

                 کلمات

                        بازی محض اند

که فریبت دهند :

زندگی زیباست ...!

 

 

ماسک

 

چقدر از نقاب سیندرلایی ات

عفونت می بارد

ای مادیان زنگ زده شیطان :

آخر

اگر توهم ات معراج است

مرا

با واقعیت تو کار نیست...!



منظور روح  القدسی

 

به فردا نگاه می کنم

ساعت هشت است !

تقویم را می خوانم به جغرافیای حضورت !

تا مرور کرده باشم

                     آمدنت را ...!

کاش می دانستی

انتظارت حجم سنگین

                        دلواپسی ست

                                       در سینه من !

آه ...

این روز ها

ساعت چقدر هشت است

بهانه ام

        غروب هشت

                      لحظه هشت

                                   عقربه هشت

هشت ، هشت ، هشت ...

ترس دارم

از ثانیه ای بی تو

آن هنگام که

روح القدس چشمانت

از یادم رفته باشد.

راستی

چرا ساعت فقط هشت است ؟؟؟

؟ ، ؟ ، ؟ ...

              

[ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 18:25 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

غریو سکوت


خورشید

          وضو می گرفت

                             از جنون !

تا تحریر کند نگاهش را

بر آستانه دری

که تشریف فرما می شد

آن لعبت سیاه پوش

همه جا شاباش بود

از رقص کنان ستارگانی که :

                                 غریو انتظارشان را سر می دادند...

اثبات می شد سکوت

در آیینه پر حرف

که دروغت را تلائلو نمی داد.

آری

در مقابل آیینه ایستاده ام اینک ! ! !


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میانه

 

دو چشم

یکی در صبح

               یکی در شب

                            غروب و سحر مال من ...!


                                         * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

انتظار خیس

 

چشم با نگاهش

جزر و مد را دید

                   آبی بود

                            سیاه شد

                                     اما تو نیامدی ...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انزوای یک چارچوب چوبی

 

می خوانمت

نور باش

بر دریچه ای که قابش منم

راستش را میدانی؟

سالهاست مرده ام

از بس

       کسی نگفتم :

                     سلام ...!


                                      * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زلال


آسمان لیز می خورد

در زلال چشمانت

وقتی که بالینت

تکیه بر شقایق ها می داد

واین نگاهت بود

              در خلاء آوازی آسمان

                               که مرا جستجو

در ختان افقی نگاه کردند

و تنها یک سهم باقی ماند !

یک سوزن از خط خورشید

                               که آن را تقدیمت میکنم.

سیر مردمکان پنج منشوری چشمانت

سعادت را شهد عسل می داد

به قد چشیدنی

             

که لبانت را آبستن می کند

                                         تا بگویی دوستت دارم .

سالهاست شعرم

               بدنبال عنوانی ست از تو

که واقعیت را تحریر کند بر سر فصل انگشتانم

و این مداد

        

   لای انگشتانم

                         تعریف می کند

حماسه دستانت را به ریاضیات

که چقدر انتظار باید

                     تا ترنم آسمانیت!

و این فاصله بود

             

    در زلال چشمانت

می کرد.

که مرا طرد میکرد از خود. . .


                                        * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پوزوتیو


رویداد ها بیداد می کردند

در فوج فوج حضورت

و دستم

تاب نداشت

تا از مشرقی ترین

                    لحظات چشمانت

                                      عکس بگیرند

[ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ] [ 8:52 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق تراژدی پرواز بود
که در اسمان دستانم پرسه می زد
و گهگاهی خرد می شد
به هنگام شکست
با مشتی محکم بر دیوار
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت